سلام
ببخشید که خیلی دیر به روز کردم
اومدم
من اومدم بگم از یک نفر
از امید خودم
کسی که هر وقت احتیاج به یک همدمی داشتم تا باهاش درد دل کنم کنارم بود...
با اینکه ما از هم دوریم ولی اون به من از نزدیکترین همسایمونم بهم نزدیکتره...
من زیاد بلد نیستم حرفای قلمبه سلمبه بزنم آخه من زیاد با دخترا نمیگردم...
میخوام بگم محدثه بیا
بیا
به خاطر منم که شده برگرد!
+ نوشته شده در
24 Feb 2006ساعت
7:9 PM  توسط یه بنده خدا
|
سلام به همهی عزیزانی که به این وبلاگ سر میزدن
من اومدم تا آخرین نوشته ی خودمو بنویسم
همه ی آدما یه روزی میرن
منم رفتنی شدم
اینجا از کسائی که از من بدی دیدن معذرت خواهی میکنم
امیدوارم منو ببخشید
همتونو دوست دارم
دیگه دیگه دیگه همین
ما که رفتیم
خدانگهدار
+ نوشته شده در
8 Jan 2006ساعت
3:25 PM  توسط یه بنده خدا
|
I cannot find a way to describe it
It's there inside; all I do is hide
I wish that it would just go away
What would you do, you do, if you knew
What would you do
All the pain I thought I knew
All my thoughts lead back to you
Back to what was never said
Back and forth inside my head
I can't handle this confusion
I'm unable; come and take me aw
I feel like I am all alone
All by myself I need to get around it
My words are cold, I don't want them to hurt you
If I show you, I don't think you'd understand
Cause no one understands
+ نوشته شده در
7 Jan 2006ساعت
8:55 PM  توسط یه بنده خدا
|

بیا با من بزن جام بیا بخون تو چشمام
که با تو شاد شعرهام که بی تو خیلی تنهام
گرفتار تو هستم نگهدار تو هستم
که من یار تو هستم که من یار تو هستم
حیف است که ارباب وفا را نشناسی
ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی
حیف است عزیزم که تو با این همه احساس
این پاک ترین عشق خدا را نشناسی ما را نشناسی
بشناس منو بشناس تو دوست داشتن و بشناس
تو باد بهاری گل و گلشن و بشناس
پنهون نشو از من گریزون نشو از من
دور تو بگردم رو گردون نشو از من رو گردون نشو از من
تقدیم به
عزیز ترینم
محدثه
+ نوشته شده در
6 Jan 2006ساعت
6:7 PM  توسط یه بنده خدا
|
+ نوشته شده در
6 Jan 2006ساعت
6:3 PM  توسط یه بنده خدا
|
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت:"ای دوست این پیراهن است افسار نیست"
گفت:"مستی زان سبب افتان و خیزان میروی"
گفت:"جرم راه رفتن نیست٬ ره هموار نیست"
گفت:"من باید تو را تا خانه قاضی برم"
گفت:"رو٬ صبح آی٬ قاضی نیمه شب بیدار نیست"
گفت:"نزدیک است والی را سرای٬ آنجا شویم"
گفت:"والی از کجا در خانه خمار نیست؟"
گفت:"تا داروغه را گوییم٬ در مسجد بخواب"
گفت:"مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست"
گفت:"دیناری بده پنهان و خود را وارهان"
گفت:"کارشرع٬کار ردهم و دینار نیست"
گفت:"می بسیار خوردی٬ زان چنین بی خود شدی؟"
گفت:"ای بیهوده گو٬ حرف کم و بسیار نیست"
گفت:"باید حد زند هوشیار مردم٬ مست را"
گفت:"هوشیاری بیار٬ اینجا کسی هوشیار نیست"

+ نوشته شده در
2 Jan 2006ساعت
11:3 AM  توسط یه بنده خدا
|

از در درآمدی و من از خود به در شدم
گویی کز این جهان به جهان دگر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه خواهم داشت
که اول نظر به دیدن او دیده ور شدم
گویند روی سرخ تو، که زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم!

+ نوشته شده در
31 Dec 2005ساعت
8:6 PM  توسط یه بنده خدا
|
من دوچشمت رابه يك دنيا نمي دادم. چرا ؟
اينچنين آسان مرا بردي ز ياد !
من نگاهت رابه آن الماس بي همتا نمي دادم. چرا ؟
اينچنين ارزان مرا دادي به باد !
آخر اي غارتگر قلبم . چرا ؟
با من اينگونه وفا كردي . چرا ؟
از چه رو آتش زدي بر جان من
خانه ام ويران نمودي ماه من
اول از روي وفا چون گرم كردي منزلم
بعد بابي اعتنايي هاي خودآتش كشيدي بر دلم
از چه رو اينگونه در بندم كني
بي سبب خاكستر جنگم كني
من كه عمري را به پايت سوختم
از درون اتش كشيدم لب به دندان دوختم

+ نوشته شده در
31 Dec 2005ساعت
7:14 PM  توسط یه بنده خدا
|

به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوری است
به هر جرئی ز حسن او قصوری است
ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
اگر در دیده ی مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کز و چشمت بر همین زلف و رویی است
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارت های ابرو
دل مجنون زشکر خنده،خون است
تو لب میبینی و دندان که چون است
کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی است کز من برده آرام

+ نوشته شده در
31 Dec 2005ساعت
7:10 PM  توسط یه بنده خدا
|
بوي زلف تو مفتونم اي گل
ز رنگ روي تو دلخونم اي گل
غم عشقت بيابان پرورم کرد
فراقت مرغ بي بال و پرم کرد
فراقت مرغ بي بال و پرم کرد
عزيزان از غم و درد جدايي
به چشمانم نمانده روشنايي
به درد غربت و هجرم گرفتار
نه يار و همدمي نه آشنايي
به درد غربت و هجرم گرفتار
نه يار و همدمي نه آشنايي
غريبي و اسيري چاره داره
غريبي و اسيري چاره داره
غم يار و غم يار و غم يار
غم يار و غم يار و غم يار
+ نوشته شده در
30 Dec 2005ساعت
11:46 AM  توسط یه بنده خدا
|
بارالها مددی که از تو غافل نشوم
بارالها مددی غرپب و ساحل نشوم
کمکم کن که پر از عشق شود دفتر دل
کمکم کن که ورق پاره ی باطل نشوم
با تو درویش منم گذشته از خویش منم
آن کم از همگان بیش منم گذشته از خویش منم
مثل یک شاخه ی سنگین پرم از بار نیاز
بارالها چه کنم گر به تو مایل نشوم
دل درویش من این ثروت بی پرده مخواه
آیه ی بذل توام چگونه نازل نشوم
من یکی قطره و تو ساحل دریای وجود
کمتر از هیچم اگر من به تو واصل نشوم
باالها حاصل بودنم این تحفه ی دل
مددی کن که سرافکنده ز حاصل نشوم
+ نوشته شده در
30 Dec 2005ساعت
11:28 AM  توسط یه بنده خدا
|
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
بیا تا درشب چشمت ببازم صبح فردا را ببازم
صبح فردا را ببازم صبح فردا را
بیا بگشا سر خم را
بیاور پیش مینا را
به روی زلف های من
بریز عِقد ثریا را بریز عقد ثریا را بریز عقد ثریا را
به عطر گل خدا را بین که در گلزار می پیچد
ز نیلوفر که عاشقتر که بر دیوار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
بیا با چشم دل بینیم شوق موج دریا را
کدام عشق کهن آلوده پر کرده صدفها را
بیا ای هم نفس در هم بریزیم این نفسها را
بیا با عشق خود آتش زنیم این کهکشانها
صدای عشق تنها در دل هوشیار می پیچد
بیا میخانه آنجا هم صدای یار می پیچد
به عطر گل خدا را بین که در گلزار می پیچد
ز نیلوفر که عاشقتر که بر دیوار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
+ نوشته شده در
30 Dec 2005ساعت
11:12 AM  توسط یه بنده خدا
|
صبر دل من سر اومده باز
مهتاب در اومد و نيومده باز
وای که انتظار می کشه منو
دل بی قرار می کشه منو
وای وای می کشه منو
آرزوی يار می کشه منو
منو پريشون می کنه
چشمامو گريون می کنه
فکر پشيمون شدنش
داره منو داغون می کنه
وای که انتظار می کشه منو
دل بی قرار می کشه منو
وای وای می کشه منو
آرزوی يار می کشه منو
من و شب و جام می و نقش دو چشمون تو در باده ناب
دلی پر از عشق تو و ياد تو چشم من و حسرت خواب
دلم براش پر می زنه وای اگه خوابش ببره
بازم بمونه دل من تا به سحر در تب و تاب
+ نوشته شده در
30 Dec 2005ساعت
11:9 AM  توسط یه بنده خدا
|
چه شد شاعر كه در باغم گلي د يگر نمي رويد؟
به آهنگ قدم ها يم كسي شعري نمي گو يد
چه بيهوده گل آلوده كه باران هم نمي شويد
ببين حتي گل شب بو شب ما را نمي بويد
هنوز از تو در اين ميدان صميمي تر نميبينم
از اين تنها درخت شب كسي را سر نمي بينم
هنوز اين من هنوز اين تو قديمي تر ولي از نو
به جز چشم سياه تو شبي د يگر نمي بينم
غم چشمان آهو را تو مي فهمي
عبور از نور جادو را تو مي فهمي
غريق و موج و پارو را تو مي فهمي
سكوت هر غزل گو را تو مي فهمي
از اين هستي چنان مستم كه مي لرزم كه مي بارم
كه در شام غزل سوزان تو رادارم تو را دارم
پراز سوزم پر از روزم چه رنگينم چه هشيارم
ببين با تو چه بيدارم چه بسيارم چه سرشارم
+ نوشته شده در
30 Dec 2005ساعت
11:3 AM  توسط یه بنده خدا
|
دو سه شبه که چشمام به دره
خدا کنه که خوابم نبره
تو این قفس که زندونه منه
دلم گرفته و منتظره
خدا کنه که خوابم نبره
میخوام که دل به دریا بزنم
یک سینه حرفای غمو یکجا بزنم
چرا کسی نمیگه به من
عشق و امیدم به کجا رفته؟
شبا یکه و تنها بمونم
با غصه ها تو دنیا بمونم
+ نوشته شده در
29 Dec 2005ساعت
6:45 PM  توسط یه بنده خدا
|
روی رقص شاپرک، زیر بارون چشات
دله من میلرزه واسه بوسه رو لبات

روی اسب بالدار تویی تنها تک سوار
عشق رو یایی من،
تویی عشق موندگار، تویی عشق موندگار.

فصله بارونه و عشق رو غبار نسترن
منو تو عاشق هم
تو خواب گل شدن

شعله وحشی عشق بی گناه و بی صدا
یه ترانه وسوسه، رنگه سرخ غروبا
+ نوشته شده در
26 Dec 2005ساعت
8:1 PM  توسط یه بنده خدا
|
تنه رود همهمه آب ، من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب
میونه باور و تردید ، میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پر شور و نشاطم ، تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی ، من تو آهنگه صداتم
مثله خنده رو لباتم ، مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم
دشت پونه های وحشی ، رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد ، شعله ی گرم نوازش
بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم

+ نوشته شده در
26 Dec 2005ساعت
7:48 PM  توسط یه بنده خدا
|
ابر شکوفه داری
مثل گل بهاری
مهربونیت قشنگه
هم زبونیت قشنگه
وقتی باهام قهر میکنی پشیمونیت قشنگه
تو یار دلنوازی
یه پارچه عشق و نازی
+ نوشته شده در
26 Dec 2005ساعت
7:44 PM  توسط یه بنده خدا
|
این چه عشقیست که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم

میگریزی زمن و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من
عشق سوزان تو را میجوید

میطپد قلبمو با هر طپشی
قصه عشق تو را میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده
میگشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق مرا
بکشد تا به سراپرده خاک
+ نوشته شده در
20 Dec 2005ساعت
7:11 PM  توسط یه بنده خدا
|

چشمای من میل به گریه داره می خواد بباره
دل نمی دونی که چه حالی داره چه حالی داره
غصه به جز گریه دوا نداره خدا نداره
هر چی تو دنیا غمه مال منه
روزی هزار بار دل می شکنه
دل دیگه اون طاقتارو نداره خدا نداره
پشت سر هم داره بد می یاره خدا می یاره
از در و دیوار واسه دل می باره خدا می باره
زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام
گوشه زندون غم دست و پا بسته ام
هر چی تو دنیا غمه مال منه
روزی هزار بار دل می شکنه
دل دیگه اون طاقتارو نداره خدا نداره
پشت سر هم داره بد می یاره خدا می یاره
از در و دیوار واسه دل می باره خدا می باره
+ نوشته شده در
20 Dec 2005ساعت
5:52 PM  توسط یه بنده خدا
|